محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1261
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نزديك به يك ماه جرش را محاصره كرد و دشمن ، حصارى بود و بدان دست نيافت و به ناچار بازگشت و چون به نزديك كوه كشر رسيد جرشيان پنداشتند كه وى به هزيمت رفته است و به تعقيب وى برون شدند و چون به او رسيدند بازگشت و بسيار كس از آنها بكشت . و چنان بود كه مردم جرش دو كس را به مدينه پيش پيمبر خدا فرستاده بودند كه مراقب باشند و سر شبى كه پيش پيمبر بودند گفت : « شكر در كدام ديار خداست . » دو تن جرشى برخاستند و گفتند : « اى پيمبر خدا به ديار ما كوهى هست كه كشر نام دارد و مردم جرش آن را چنين مىخوانند » پيمبر گفت : « كشر نيست ، شكر است . » گفتند : « اى پيمبر خدا چه شده است ؟ » گفت : « اكنون قربانىهاى خدا را آنجا مىكشند . » گويد : و آن دو كس پيش ابو بكر يا عثمان نشستند كه به آنها گفت : « پيمبر از بليهء قومتان سخن كرد ، برخيزيد و از او بخواهيد تا دعا كند و خدا بليه از قوم شما بردارد » و آنها برخاستند و از پيمبر چنان خواستند و او گفت : « خدايا بليه از آنها بردار . » سپس آن دو مرد جرشى از پيش پيمبر سوى قوم خويش رفتند و بدانستند كه روزى كه صرد بن عبد الله آنها را كشتار مىكرد همان روز و همان ساعت بود كه پيمبر خدا آن سخنان را گفته بود . وقتى فرستادگان جرش پيش پيمبر آمدند و به اسلام گرويدند پيمبر به دور دهكده شان قرقى معين كرد و براى چراى اسب و مركب و زراعت نشانه ها نهاد و تجاوز از آن حدود ممنوع شد . گويد : « در همين سال ، در ماه رمضان ، پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم على بن ابى -